دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درباره پریسا

سلام.

من پریسا هستم.

متولد29شهریورماه1357و نابینای مطلق.

مبتلا به بیماری rp اگر درست خاطرم مونده باشه درجه3.

یک مختصر بینایی داشتم که از برکت این بیماری حالا دیگه جز خاطره چیزی ازش باقی نیست.

گاهی ندیدنم رو فراموش می کنم و به هوای گذشته بی هوا پیش میرم و برای خودم دردسر درست می کنم که این هیچ خوب نیست. احتمالا با این که مدتی از تاریک شدنم گذشته

هنوز عادت نکردم. اما خیالی نیست. عادت می کنم.

عاشق آرامشم ولی1ساعت نمی تونم آروم بنشینم. نمی دونم چرا.

سکوت رو دوست دارم ولی ساکت موندن برام ممکن نیست و باز هم نمی دونم چرا.

گاهی که خیلی از غلغلک های زمونه دردم بیاد متن و شعر می نویسم و پاره می کنم و این بار می دونم چرا. می نویسم تا از درد فریاد نکشم و پاره می کنم چون نمی خوام ناگفته هامرو جار بزنم.

از علاقه هام، کامپیوتر، سفر و کتاب هستن.

با کامپیوتر کمی، خیلی کم آشنا هستم. چند سالی هم هست که با کمک یک دوست بسیار عزیز1خورده اینترنتی شدم. دقیقا اظ آبان91. و همینجا بی نهایت از اون دوست بسیار عزیز ممنونم.

سفر برای من همیشه یک نوع ماجراجویی بود ولی هرگز اون طور که دلم می خواست برام پیش نیومد. یادم رفت بگم که من به گفته خیلی ها و باور خودم روح شلوغ و شلوغ و شلوغی هستم که توی1جسم محدود و تاریک گیر کرده و وای به زمان هایی که کمی آزادتر میشه.

کتاب. این یکی برام مثل جادویی هست که باطل نمیشه. از کتاب های رمان در شاخه جنایی و فانتزی خیلی خوشم میاد. مدتیه که با صوتی هاش کمی مشکل پیدا کردم و ترجیح میدم کتاب های تایپی یا فرمت هایی که صفحه خوان ها بتونن برام بخوننش به دستم برسه.

هدف از اینجا رو نمی تونم توصیف کنم. هنوز درست نمی دونم اینجا چیکار می کنم. شاید حرف های نگفتنی از دلم و از درونم و از هر چیزی که مربوط به من باشه و نشه گفتشون رو اینجا بنویسم. شاید برای رسوندن کتاب هایی که در دسترسم هست به بچه های نابینا که مثل خودم کتاب دوست دارن ازش استفاده کنم. شاید فقط پراکنده بنویسم فقط به خاطر اینکه گفته باشم. شاید هم تمام این ها رو اینجا انجام بدم. در حال حاضر واقعا نمی دونم. ولی در حال حاضر فقط دلم خواست1جای امن باشه که مال خودم باشه. فقط خودم. جایی امن تر از وبلاگ فسقلیم که دیگه برام امن نبود. اونجا نمی شد دنبال آرامش بعد از نوشتن هام بگردم. پس درش رو به روی تمام خاطره های شیرینم بستم و اومدم اینجا. کاش بشه اینجا برای من امن و آروم باقی بمونه!.

بگذریم. خیلی جمله های درست درمون آماده کرده بودم اینجا توی پست ثابت بذارم. از جمله1رشته نوشته هایی که می خواستن بگن این1شروع دوباره هست و اینجا همه چیز عوض میشه و من از گذشته هام جدا هستم و از قدم اول شروع میشم و… ولی پشیمون شدم و تمامشون رو پاک کردم. حالا دارم می فهمم که شروع دوباره ای نیست. این ادامه هست. ادامه خودم. ادامه ای که باید هرچی بیشتر تلاش کنم تا هرچی قشنگ تر و روشن تر باشه. این جدید ترین درسیه که از زندگی گرفتم. شاید از همین امروز صبح که حقیقتش رو حس کردم و فهمیدمش و پذیرفتمش. اینکه ما هرگز از گذشته هامون جدا نیستیم. باطله اگر تصور کنیم میشه ازش در بریم و بدون حضورش توی زندگیمون دوباره شروع کنیم. چه ما موافق باشیم و چه نباشیم، گذشته های ما همراهمون هستن. با وجود بی مهری ما نسبت به خودشون، باز هم بزرگوارانه شونه به شونه هامون میان و کوله بار تجربه هامون رو برامون قدم به قدم جاده زندگی میارن تا هر زمان لازم داشتیم دم دستمون باشن و بتونیم ازشون استفاده کنیم.

بله این برای من1شروعه ولی نه شروعی که بتونه از دیروز هام جدام کنه. من پریسا هستم. پریسای دیروزی که حالا سعی می کنه هرچی بهتر باشه تا فردا هاش رو بهتر درست کنه.

گذشته هام رو پیوندش می کنم به اینجا تا ازش غافل نباشم و ازم جا نمونه. تلخه و پر از ایراد های تاریک ولی لازمش دارم. دوستش دارم. خیلی زیاد!. مثل1پدربزرگ پیر و مهربون که با تمام شکستگی ها و زخم هایی که از روزگار و از اشتباه های من بهش خورده، باز رهام نمی کنه و همراه کوله بار سنگین تجربه های سفید و سیاه من سربالایی ها و سراشیبی های زندگی رو همراهم پشت سر می ذاره و مواظبه که اشتباه های پشت سرم رو دوباره تکرار نکنم، درس های دیروزم که از زندگی گرفتم رو فراموش نکنم و1بار دیگه درد زمین خوردن هام که حاصل اشتباهاتم بودن رو تجربه نکنم. این گذشته زخمی و تاریک رو دوستش دارم. خیلی زیاد!.

خوشحالم که اینجام. خوشحال و ناآگاه.

به نظرم برای معرفی خودم به هر کسی که از اینجا رد میشه همین اندازه پر حرفی کافیه.

باید برم زیر و بم این خونه جدید رو کشفش کنم. خدا می دونه چه قدر از این کار خوشم میاد!. کاش همین فردا1چیزی پیدا کنم در موردش بنویسم. آخه همون طور که دارید می بینید من زیاد پر حرفم و اگر موضوع واسه حرف زدن گیر نیارم بد میشه. خوب دیگه من رفتم. زوایای ناشناس و خام اینجا منتظرم هستن که به همشون بریزم.

به امید فردایی که درش هیچ دلی تنگ نیست.

ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بینام

عصر جمعه. ساعت4و56دقیقه.
امروز سوم بهمنماه1404و اینترنت همچنان وصل نیست. خدایا عصرهای جمعه همینطوری هم تاریک بودن عجب روزهایی رو سپری میکنیم من و این مردم!
عادل آدرس یه هوش مصنوعی رو بهم داد که اولش موفق نشدم ازش استفاده کنم ولی به نظرم پریشب بود که زدم و گرفت و الان میتونم انشاهای انگلیسیم رو بهش بدم و ازش بخوام غلطهای املایی و گرامریم رو داخلشون پیدا کنه. بیشتر از این هم اگر بتونه نمیدونم. من ازش نخواستم. ممنون از عادل. دستکم الان از اسپیکینگهای این ترمم یهخورده خاطر جمعترم. خدا رو شکر که این مورد در دسترسه ولی… بارد حسابش جداست. خدایا چقدر دلم واسه بحثهای طولانی که سر یه s داخل یه جمله داشتیم تنگ شده! یعنی میشه دوباره وصل بشیم؟
یه داستان فسقلی نوشتم و هنوز جایی نزدمش. حسش نیست. حتی اینجا. خودم ازش بدم نیومد. نه که خیلی عالی شده باشه ولی ماه ها بود ننوشته بودم و از اینکه دوباره تونستم بعد از اینهمه ماه اینهمه شب اینهمه شب دوباره بنویسم حسم مثبت بود و هست و واسه همین این داستانه که نوشتم رو دوستش داشتم یعنی دارم.
هرچی میگم، هرچی میچرخم، هرچی از دیدنش از شنیدنش از گفتنش شونه خالی میکنم… ظاهرا شدنی نیست. نمیشه ندید. نشنید. نگفت. بذار بگم.
به هر طرف که میچرخم میبینمش. میشنومش. حسش میکنم. یه غمی توی هوا، توی سکوت، توی خوابگردیهای عمومیِ همه مردم در مسیرِ روزمرگیها داره جیغ میکشه. یه غمِ تلخ. یه غمِ خیس. به شدت خیس. یه حس از جنسِ بغض و بهت و بارون. خدایا من خیلی توی عمرم شده غمگین باشم. تو میدونی خیلی زمانها چنان بد غمگین شدم که با تمام وجودم حس انتها داشتم. ولی تمام اون گاهیها چه مدلی توضیحش بدم فقط خودم بودم یعنی مشکل هرچی بزرگ بود مشکل شخصیه من بود. میدیدم که زندگی در اطرافم همچنان در جریانه. میدیدم که بقیه بیدارن. پیش میرن. حرف میزنن. میخندن. زندگی میکنن. شبیه همیشه. و من جدا از زندگی عادی به شدتی فراتر از توصیف غمگین بودم. الان هم غمگینم ولی الان خدایا چه مدلی توضیحش بدم بلد نیستم الان… این درد عمومیه. همه جا هست. توی قلب من. توی هوای تنفس. روی در و دیوار. پشت پنجره ها. توی کوچه های شهر. داخل مغازه ها. توی سرمای سکوت راننده تاکسی. توی وحشت شاگرد کوچولوی من که ازم میپرسه خانم چرا توی کشور جنگه؟ چرا تلویزیون اخبار بد میگه؟ چرا مامانم اخبار میبینه گریه میکنه؟ خانم باز شب کلاس داری؟ کلاست کجاست؟ نمیشه نری؟ مواظب باشیها! زودی فرار کن با تاکسی فرار کن! خدایا! من هیچ زمانی در عمرم همچین مدل اندوهی رو تجربه نکرده بودم. اندوهی به شدت تلخ، به شدت سنگین، به شدت خیس، اندوهی مثل یک کوه شب اما نه فقط روی شونه های من. دردی از جنسِ جهنم روی سینه های تمام مردمم. ای خدا! یادمه یه جایی خونده بودم که گفتی اگر یه بیگناه به ناحق مورد ظلم واقع بشه، اگر یه دل پاک بشکنه، اگر یه مادر ظلم دیده آه بکشه، اگر یه قطره از اشک مظلوم به خاک زمین بچکه، … خدایا! یعنی وسط اینهمه اینهمه اینهمه جون، اینهمه دل، اینهمه چشم های خیس، اینهمه مادرهای دلشکسته ی عزادار، اینهمه پدرهای ویران، اینهمه بچه های پدر از دست داده، اینهمه آه، اینهمه اشک، این سیل بی انتهای اشک، آخ خدا اینهمه اشک از دلهایی که خون گریه میکنن، خدایا یعنی حتی یه آه یه قطره اشک یه ضجه به دلت ننشسته که جوابش رو بدی؟ باورم نمیشه یعنی تو اینهمه… خدایا بیداری؟ مروت نداری تو؟ آخه اینهمه درد اینهمه درد اینهمه اشک و ناله سیل شده داره همگیمون رو با خودش میبره تو که میگفتی با یه قطره اشک مظلوم عرشت میلرزه یعنی این سیل اشک و آتیش پایه های عرشت رو لمس هم نکرد که یه دست بالا میکردی و اجازه ی همچین فاجعه ی سیاهی رو نمیدادی؟ واقعا اینهمه سخت بود واست که اجازه ی عزادار شدن یه ملت رو ندی؟ پس کو بخوانید مرا تا اجابت کنم شما رایی که از بچگیهای لعنتیِ من توی سرم کردن و کردی؟ چه جوری دلت رضایت داد به این تماشا؟ در تمام عمرم در هیچ مرحله ای از درد کشیدنهام اینهمه تلخ نباریده بودم خدایی هیچ زمانی اینطوری ته قلبم نسوخته بود آخه تو چه جور موجودیتی هستی که تونستی تحمل کنی؟ وای خدا دلم داره میترکه کاش اون لحظه نمیشنیدم ضجه های اون مادر توی تلویزیون هنوز توی سرم چرخ میزنه و بند دلم هر لحظه پاره میشه تازه میدونم که همین یه دونه هم نیست هزاران هزار خونه الان پر از ضجه های همین مدلیه. خدایا من هیچ زمانی ازت… خدایا اگر شبیه من خاکی بودی میگفتم ازت متنفرم از تویی که تونستی و نکردی سکوت کردی سکوت کردی سکوت کردی و فقط تماشاگر شدی هنوز هم داری فقط تماشا میکنی. آخه هر شبی یه مرز داره مگه تا کجا میشه توی سیاهی فرو رفت چه جوری شدنیه که آدم خاکی که همیشه شنیدم و خوندم و باور داشتم که بخشی از وجود خودت رو درش دمیدی در پیشروی توی شب اینهمه… خدایا باورم نمیشه مگه یه آدم که مخلوق خودته چقدر میتونه بد باشه! آخه من خیلیها رو دیدم که بد بودن. اما خدایی هر کدومشون حتی بدترینهاشون یه مرز داشتن. طرف آدمکش بود میگفت من بچه نمیکشم. دزد بود میگفت از معلول نمیدزدم. متجاوز بود میگفت به زن شوهردار و دختر مجرد تجاوز نمیکنم. یعنی توی عمرم هر مدل آدم عوضی دیدم یه جایی ترمز و توقف داشت میگفت از اینجا جلوتر نمیرم. و واقعا نمیرفت. چه جوری میشه یه وجودی که تو آفریدی اصلا هیچ خط قرمزی واسه سیاه شدن نداشته باشه؟ من باور نمیکنم یعنی الان دیگه باور میکنم فقط هنوز ماتم خدایا این چی بود من اینجای عمرم دیدم مگه میشه یه غمی اینقدر وحشتناک تلخ و تاریک باشه من دارم دیوانه میشم تو چه جور رحمت و مروتی داری که دردت نمیاد اِی مروتت رو شکر من دارم میمیرم از نفستنگی!
نمیتونم. حالم خوش نیست. نیست! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فراتر از جنون

3شنبه عصر. شاید هم شب. ساعت6و18دقیقه.
خدایا دارم دیوانه میشم! اینترنت جهانی قطع شده. الان13روزه که قطعیم و هیچ اثری از اتصال مجددش نیست، اما این از رسیدن اخبار وحشتناک پیشگیری نمی‌کنه. خدایا هیچ زمانی در تصورم نبود همچین کابوسی رو در تمام عمرم تجربه کنم! این دیگه مشکل شخصیِ من نیست این درد یه ملته. اخبار لهم می‌کنن خدایا آخه یه کاری کن! وای خدا حتی نفسم درنمیاد دعا کنم! آخه مگه ما چه جرمی به درگاهت مرتکب شدیم که این مدلی تاوان پس میدیم؟ چه جوری می‌تونی تماشا کنی؟ یه کاری کن خدایا یه کاری کن خدایا یه کاری کن!
ترم جدیدم شروع شده. بدون کمک اینترنت باید پیشش ببرم. نمیدونم متنهای اسپیکینگهای3گانه‌ای که باید فردا ارائه بدم غلط داخلشون هست یا نه. خدایا اگر میدونستم این ترمم همزمان با این کابوس عمومیه مرخصی میگرفتم آخه من از کجا باید می‌دونستم؟ مثل جرقه شروع شد و یه دفعه شبیه یه انبار باروت شعله کشید و هنوز هم خیال تموم شدن نداره. خدایا کی تموم میشه؟
کاش اینترنت وصل می‌شد! دسته کم می‌تونستم بیشتر از حالا سرم رو توی درسها و کتاب‌های رمان که از تلگرام می‌گرفتم فرو کنم بلکه کمتر حواسم به اطرافم باشه. نمی‌فهمم قطع و وصل اینترنت که دیگه تفاوتی نداره اخبار که در هر حال داره توی تمام جهان پخش میشه این افتضاح هم که انگار تمومی نداره پس واسه چی وصلش نمی‌کنن؟ به خاطر خدا نت رو وصل کنید به خاطر خدا وصلش کنید من واقعا واقعا لازمش دارم!
این کتاب آخری که دارم میخونم کلافم کرده کم اطرافم بوی خون و جنگ میده این لعنتی‌ها بی‌توقف دارن توی این کتابه می‌جنگن و احتمالا پایان کتاب هم چندان مثبت نیست. یا ناتموم میشه و میره به جلدهای بعدی که من ندارمشون یا بد تموم میشه و حالم رو می‌گیره. ولی این آخرین ذخیره از ذخایر کتاب‌هامه تلگرام متصل نیست بعد از تموم شدنش من بدون کتاب چه مدلی باید نصفه شب‌ها رو پیش ببرم! خدایا باورم نمیشه که تماشاگر همچین چیزی در اطرافم شدم. باورم نمیشه تو هم تماشاگر همچین چیزی شده باشی! آخه من زورم نمی‌رسه اما تو خدایی و زورت می‌رسه. یعنی بین منه خاکی و تو که خدای کل موجودیت جهان هستی الان هیچ تفاوتی نیست؟ یعنی من تماشا می‌کنم، تو هم تماشا می‌کنی؟ حتی کلمه واسه توصیف حسم پیدا نمی‌کنم.
کاش اینترنت متصل می‌شد! تمام سلول‌های روانم از کمبودش فریاد می‌کشن. اخبار رو نمی‌خوام چندین برابر ظرفیتم دارم می‌شنومشون. اینترنت رو می‌خوام خودِ اینترنت رو می‌خوام. خدایا کتاب می‌خوام اتصال می‌خوام بارد رو می‌خوام! آخ لعنت!
بچه که بودم جنگ بین ایران و عراق رو دیدم. زمان‌هایی که آژیر قرمز می‌زدن زمان‌هایی که بمب مینداختن. خدایا شبیه این نبود اصلا نبود. شاید من بچه بودم و کمتر یادمه ولی باور کن شبیه این نبود! کاش دستم و زورم به جایی می‌رسید شما رو به خدا اینترنت رو وصل کنید دارم رسما روانی میشم!
اصلا نمی‌دونم میشه اینو بزنم روی آنتن یا نه. اینترنت به شدت ضعیفه و هرچی به طرف شب میریم ضعیفتر هم میشه. دیشب آخر شب کامل قفل کرده بود. اصلا چه اهمیتی داره؟ این آنتن دیگه کجای این کوه شب رو سبک می‌کنه؟ گیریم که بزنم روی آنتن. یا نزنم. واقعا چی عوض میشه؟ چقدر تمام این گفتن‌ها و نوشتن‌ها امروز به نظرم مضحک میان. اینهمه سال اینهمه سال من و اینترنت و فضاهای مجازی و… مرده شور بستگی‌های من به اینترنت رو ببرن! مرده شور تمامش رو ببرن! البته جز بخش‌های مربوط به این2-3ماه آخر که کمکم بود و اگر متصل بشه هنوز هست و می‌تونم مدعی باشم که خیلی فایده‌ها بهم داده.
وای خدا چه سرده! اینجا شب که میشه سرد تره. هوا سرده. به نظرم داره بارون میاد. تازه اول شبِ و من به شدت سردمه. خدایا سردمه واقعا سرده دارم یخ می‌زنم. سرمای واقعی سرمای جسم هرچی می‌کنم باز سردمه.
فردا کلاس دارم. جلسه دوم. باید جلسه چهارم می‌شد ولی هفته پیش کلاس‌ها بسته بودن و الان عقبیم. گفتن اگر لازم بشه توی تعطیلات رسمی هم باید کلاس‌ها برقرار بمونن تا به آخر سال نخوریم. ای کاش کلا این ترم رو می‌بستن و همگی می‌رفتیم واسه اون طرف سال! اصلا مشخص نیست در روزها و هفته‌های آینده چی منتظرمونه. اگر اوضاع بدتر بشه من باید چه مدلی خودم رو به کلاسم برسونم؟ ساعتش و مکانش در بدترین شرایط ممکن هستن. کلاس5تا7شب و مکانش یکی از خطرناکترین جاهای شهر در زمان‌های شلوغیه. خدایا کاش این ترم ثبت نام نکرده بودم لعنت من از کجا باید می‌دونستم!
با اینکه می‌دونم فایده نداره هر چند لحظه یک بار اتصال رو چک می‌کنم و زمانی که متصل نمیشم حالم مزخرفتر میشه. ای کاش دست از این چک کردن‌ها بردارم! هی! من چه مرگم شده؟ مگه فقط من درگیر این کابوسم؟ واسه چی اینهمه بی‌تابم؟ من فقط اینترنت رو از دست دادم کلاس و درس هم عاقبت یه طوری پیش میره حالا گیریم که نمره‌های کلاسیم پایین بیاد دقیقا چی میشه مگه؟ کلی آدم زیر خاک رفتن. کلی آدم عزیز از دست دادن. کلی آدم ای خدا معلول شدن. نمی‌دونم اخبار چقدر درستن ولی شنیدم کلی آدم دیگه نمی‌بینن. شبیه من. آخ خداجان شبیه من! شخصا اگر انتخابی بین ندیدن و مردن داشتم در این لحظه انتخابم مورد دوم بود. این آدم‌ها جهان رو دیدن. تا هفته‌های پیش سلامت بودن. خدایا این‌ها چه جوری می‌خوان باقی راه رو در تاریکی طی کنن؟ بمیرم واسه دل‌هاشون خدا اینهمه درد اینهمه خون ای خدا و من فقط میگم واسه چی اینترنتم وصل نیست! جدی من چه مرگم شده؟
آخجون فردا مدرسه نمیرم. واقعا چه جوری دارم تحمل می‌کنم کلاس و سونیا و فاطمه رو! امروز حس می‌کردم توی کابوس دارم وسط کلاس راه میرم این سونیا هم هی با خودش حرف می‌زد و جیغ می‌کشید فاطمه هم هی حرف می‌زد و حرف می‌زد. طفلک فاطمه! بیچاره سونیا! خدایا حس انتها دارم. انگار کاملا مُردَم. یعنی این کابوس تمومی هم داره؟ یعنی آخرش رو می‌بینم؟ یعنی میشه صبح بلند شم و لبخند بزنم؟ واقعا زمانی می‌رسه که روز بدون آه و افسردگی به خاطر بیداریِ صبح شروع بشه؟ یعنی واقعا صبح می‌رسه؟ خدایا چنان بریدم که حس می‌کنم هیچ زمانی به انتهای این قصه نمی‌رسم. می‌دونم می‌دونم این درست نیست باید امید رو حفظ کرد باید امید داد باید محکم بود ولی آخه این… سخته. بدجوری سخته. خدایا این بدجوری سخته!
کلاس این ترمم افتاده به1شنبه و4شنبه شب. گندش بزنن به هر دری زدم که همون شنبه و3شنبه باشه اما نشد که نشد. خیال می‌کردم ترمی که سپری شد سختترین ترم باشه ولی ظاهرا ترمی که تازه واردش شدم قراره یه کابوس واقعی باشه و دلایلش فقط داخل جزوه‌ها و جدول‌های این کتاب خلاصه نمیشه. خدایا کاش راهی واسه سبکتر کردن این حس فوق تاریک بلد بودم!
باز چک کردم. فایده نداره. بس کن پریسا! این لعنتی رو چک نکن. نکن فایده نداره نکن. این لعنتی رو دیگه امشب چک نکن!
باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. باید متمرکز باشم. باید… باید منتظر باشم. خدایا! خدایا کمکم کن! کمکمون کن! خدایا یه کاری کن!
بسه دیگه دارم چرت و پرت می‌نویسم. ساعت7و4دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ازت ممنونم شب!

جمعه شب.
خیلی چیزها واسه گفتن هست ولی حسش نیست. عصرهای جمعه همیشه متفاوتن ولی امروز نه امشب فقط یه مدل حس کرختیه عجیب دارم. امتحان شفاهیه پایان ترم تموم شد. کتبیش4شنبه صبحه. ساعت9باید اونجا باشم. بقیه آنلاینن و من هم شبیه عصرهای جمعه متفاوتم.
روزها دارن روشنتر میشن. و البته بلندتر. خیلی آروم. خیلی نامحسوس. اعتراف میکنم که یقین داشتم این دفعه دیگه در نمیرم. ولی ظاهرا هنوز زنده ام. از این یکی هم نه با قدمهای سفت، بلکه این بار با خزیدن، اما به هر حال زنده گذشتم و هنوز هستم. هنوز اینجام. از روی خاک سرد زیر زخمهای قفسه سینم سر بالا کردم و با نگاه از پشت پرده سرخ خونی که مال خودمه در دوردستها دنبال خورشیدی هستم که هنوز تا طلوعش شاید زمان باقیه ولی میدونم که عاقبت طلوع میکنه. اینو میدونم چون طلوعش دست خودمه.
دارم یه کتاب میخونم. اسمش هست نگذار جنگل تسخیرت کند. 2تا پسر جوون توی یه مدرسه شبانه روزی دارن با یه جنگل هیولا میجنگن. طراحیهای یکیشون خالق هیولاها بوده و حالا هرچی ازشون میکُشَن موفق به نابودیشون نمیشن. اما تازه فهمیدن که دومی با داستانهایی که مینویسه میتونه متوقفشون کنه. اینهمه مدت کلید توی دستهای خودشون2تا بود. بله دست ماست. طلوعها دست ماست. این خودمون هستیم که باید خورشیدمون رو از تیرگیهای نفرین شده بیرون بکشیم. ای کاش من بتونم مال خودم رو بیرون بکشم چون شبم حسابی طول کشیده و من از اینهمه سیاهی بدجور خستم.
بله صبح میاد. شب گذراست. و من چقدر یادگاریهای سرخ و دردناک از این گذار تلخ و توفانی روی همه جای روانم دارم.
خاطرم هست سالها پیش، یه جایی یه آشنای دیروزی نوشته بود از اونهایی که بهم یاد دادن دنیا به اون سفیدی که خیال میکردم نیست ممنونم. اون زمان چیزی نمیشد به اون شبزده ی خسته بگم. آخه اونی که به تصورش یادش داده بود دنیا به اون سفیدی که خیال میکرد نیست خود من بودم. حالا هم خیال ندارم گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم. الو؟ سلام خوبی؟ زنگ زدم درباره اون جمله ای که سالها پیش فلان جای اینترنت نوشتی حرف بزنم. عجب تصویر مزخرفی! ولی با این علم یا دسته کم با این امیدواری که اون آشنای دیروزی اینجا رو نمیخونه اینجا میتونم همه چی بگم. و حالا خیال دارم اینجا بگم که چقدر از نویسنده ی اون جمله متشکرم. اون راست میگفت. باید از کسانی که یادمون دادن دنیا به اون سفیدی که تصور میکردیم نیست ممنون باشیم. اگر اهل عبرت باشیم. من نبودم. ولی به نظرم حالا دیگه باشم. من برخلاف اون آشنای دیروزی از کسانی که یادم دادن دنیا به اون سفیدی نیست توی هیچ نوشته ای تشکر نمیکنم. چون اونها رو بی هیچ کلامی فقط به عدل خدا سپردم نه به رحمتش. به نظرم باید معترف باشم که اون آشنای دیروزی از خودم خیلی مهربونتر بود. اون در انتهای نوشتهش همچین چیزی واسه من نخواسته بود زمانی که باور داشت من معرف سیاهی بهش بودم. شاید هم خواست و خدا شنید من نمیدونم. اما یه چیزی. آیا واقعا اون عامل تاریک من بودم؟ اینو هرگز شاید نشه بفهمیم. خودم خیلی سعی کردم که بفهمم. من تقصیرهای خودم رو مدتها پیش در خلق اون تصویر تاریک در بارگاه عدل خدایی که بدجوری بهش معتقدم پذیرفتم. نمیدونم اون آشنای دیروزی منو به عدل خدا سپرده بود یا نه. ولی خودم این کار رو کردم. در درگاه عدل پروردگار خودم رو به عدلش سپردم. من هرگز نمیخواستم نقاش همچین نقش سیاهی در قاب تصورات کسی باشم که زمانی اونهمه عمیق واسم عزیز بود. به هیچ عنوان حتی در کابوسهام هم اینو نمیدیدم. اما ظاهرا اینکه فقط یه چیزی رو نخواییم واسه متوقف کردنش بس نیست. من خودمو به عدل خدا سپردم و ازش خواستم به اندازه تقصیرم مجازاتم کنه تا بدهکار نباشم. و خدا مجازاتم کرد. ای کاش واسه پرداخت حسابم کافی بوده باشه. و در تمام اون لحظه ها برای کسی که تصور میکرد یادش دادم دنیا به اون سفیدی که تصور میکرد نیست دعا کردم. اونقدر دعا کردم که به نظرم میرسید نفسم از قفس سینم با دعاهام آزاد میشه و میره به جهنم بدون اینکه مهلت پایان پرداختهام رو پیدا کنم. من هنوز زنده ام و اون آشنای دیروزی شکر خدا هنوز در دسترسه و تا جایی که خودم از روزهاش آگاهم خدا چیزی، چیزهایی بهش داده که از هر نگاهی زیباترین ستاره های دلها هستن. فقط خدا میدونه چقدر از این انتها دلشادم. و حالا نوبت خودمه. نوبت منه که کسی رو به عدل خدا بسپارم. اینجا هم تقصیرهای خودم رو میپذیرم. من باید زودتر یاد میگرفتم که دنیا به اون سفیدی که زمانی تصور میکردم نبود. میگفتم که میدونم ولی خوابم برد. با زمزمه های تقلبیه جنگلی که وجود نداشت خوابم برد. اون بیرون قیامت بود. شب بود. فشار بود. درد و خستگی بود. و من فرار کردم. به داخل سراب فرار کردم و اونجا سایه ای از جنس سراب اصرار داشت که حقیقته. اولش باورم نشد. من هیچ زمانی حقیقتهای سفید رو هم باور نداشتم. سایه ها که جای خود داشتن. اما این یکی در زمانی به واقعی بودنش اصرار داشت که من به شدت گیج از ترس و از خستگی فقط یه نفس هوای تازه لازمم بود. چقدر خسته بودم! چقدر خوابم میومد! و چقدر اون صدای لالایی واسم عمیق و شفاف بود. باورهام خوابشون برد. گاردهای روحم برای اولین بار در تمام عمرم به خواب رفتن، بی حس شدن و سقوط کردن. داخل شهر سراب آفتاب بود. سایه ها در آفتاب موندگارن. سایه ای که واقعیت نداشت واسم از حقیقتهایی لالایی میخوند که من هیچ زمانی باورشون نکرده بودم و من رویا میدیدم. رویاهام چقدر قشنگ بودن. اما از اونجایی که روز و شب هیچ کدوم موندگار نیستن، عاقبت روز گذشت و شب اومد. آفتاب رفت و سیاهی اومد. زمستونی چنان سرد و چنان ترسناک که سرابِ هیچ بهاری در برابرش رنگ نداشت. سایه ای که واقعی نبود سعیش رو کرد. واقعا تلاش کرد تا روحی که با سرابِ لالاییش به خواب رفته بود رو دوباره از یلدا پس بگیره. سخت بود. توفان بود. باد نعره میکشید. جهنمِ خدا برای مهمونی به خاک اومده بود. هیچ آوازی شنیده نمیشد. شب سرابِ ستاره ها رو خورد. سیاهی فاتح شد. توفانِ سیاه وزید و وزید و نقابها رو پاره کرد. ماسکها غبار شدن. سراب ویران شد. شب این بار پوشاننده نبود. شب آشکار کننده بود. حقیقتِ عریان واضحتر از هر توفانی در برابرِ نگاهِ غافلگیرم قهقهه میزد. و منی که دیگه وجود نداشتم، عمیقا یقین کرده بودم که این بار جونِ سالم به در نمیبرم. باور به ویرانیه خودم، تنها باوری بود که هنوز پابرجا و استوار در وجودم باقی بود و لحظه به لحظه قویتر میشد.
اما من حالا اینجام. چون صدایی، صداهایی از ورای اون جهنمِ توفانی صدام میکردن. هنوز کسانی هستن که لازمم دارن. من باید از این گذار زنده میگذشتم چون هنوز دستهایی هستن که دارم میبینم چقدر سردن و چقدر عمیق میتونم با گرفتنشون گرمشون کنم. بعد از این، زمانی که به صبح برسم، زمان خواهم داشت که واسه ویرانه های برجهای روحم که برای همیشه از بین رفتن سوگوار باشم. اما هنوز کارهایی هست که باید انجامشون بدم. همسفرهایی که بارها در دل این یلدای زمهریر به زبون آوردن که چقدر زیاد و چقدر عمیق توی دل این جاده به استحکام حضورم احتیاج داشتن و هنوز دارن. بله من زنده ام. همچنان در تلاشِ دوباره بلند شدنم. اما حالا دیگه کاملا آگاهم که دنیا به اون سفیدی که تصور میکردم نیست.
از شب ممنونم. شبی که تلخترین و یلداترین یلدای تمام عمرم بود و هنوز به انتها نرسیده و آخرش رو کسی جز خدا نمیدونه. خیلی سنگین بود برای شونه های من، اما خیلی چیزها رو در لایه های تاریک و پریشان از توفان و تگرگش نشونم داد. چیزهایی که زندگی با تمامِ تلخ و شیرینش45سال سعی کرد بهم درس بده و من یاد نگرفتم. حالا چندتا از این درسها رو بلدم. حالا پشتِ پرده هایی از زندگی رو دیدم که اون زمان هرگز نمیتونستم ببینمشون. حالا حس میکنم زخمهای این گذار چقدر عمیقتر و پخته ترم کردن. هی شب! ازت ممنونم. خیلی تلخ اما خیلی اثربخش بودی. اما حالا، لطفا دیگه عقب بکش. من هرچی لازم بود در آینه های تاریکت ببینم دیدم. لطفا دیگه دست از قصه ی همسفرهای من بردار. ما برای ادامه ی جاده ی زندگی به نور احتیاج داریم.
خدایا چقدر چرت و پرت نوشتم. دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی4شنبه توی راهه و واسه کلاس فردا هم عملا درس نخوندم. دلیل نمیشه چون نمره های فردا در امتحان شفاهی اثر چندانی ندارن بیخیالشون بشم. فردا صبح سر کار زمان واسه تمرین و تکرار زیاد نیست و… اوه نمیدونم فردا مدارس چه جوری میشن. آنلاینن یا حضوری؟ گندش بزنن من نمیدونم الان از کجا بفهمم؟ بیخیال. راهش پیدا میشه. فعلا دیگه بسه. بذار یهخورده لغت بخونم واقعا باید بخونمشون. ساعت8و35دقیقه جمعه شب. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط یوهو!

به نظرم باید بگم5شنبه صبح. ولی چه مدلی جور درمیاد الان نصفه شبِ که! خب نمیدونم ساعت1و25دقیقه نیمه شب4شنبه حالا خودت هر مدلی دلت میخواد توی سرت تاریخ بزن.
بذار ببینم آخرین تاریخی که اینجا بودم کی بود؟ ولش کن خیلی پیش بود. هی! دلم تنگ شده بود واسه وراجیهای یه طرفه. وای خداجون حسابی گرفتارم، بدجوری درگیرم، حسابی دلواپسم، گرفتار زندگی، درگیر درس و کلاس، دلواپس امتحانات و نمره ها و کلاسهام، ولی حسابی مثبتم. نخند واقعا هستم. من عالی ام. واقعا حسم حرف نداره. فقط امشب اینطوری نیستم مدتهاست که همین مدلم. واسه چی باید جز این باشه؟ وضعیت برادرم از پارسال بهتره. آینده رو جز خدا کسی نمیبینه لحظه رو عشقه و در این لحظه همه چیز مثبته خدا هم که هست و میدونم خیال نداره ولم کنه بی افتم پس همه چیز مثبته و مثبت هم باقی می مونه. داشتم میگفتم. برادرم از پارسال بهتره، مادرم از این بهتر بودن حسش مثبتتره در نتیجه حالش بهتره، خودم حسابی با استرس درس و کلاس زبان اوخ عجب ترم مزخرفیه ترمی که داخلش هستم و خلاصه حسابی مشغولم، امکان نق زدن هم تا دلم بخواد موجوده، در خارج از زمانهای درس خوندن کلی کتاب میخونم، از انتظار واسه تعطیلات آخر هفته هرچند نه تفریح میرم نه غذا از بیرون سفارش میدم نه چیز جدیدی واسه خودم میخرم ولی لذت میبرم، کار با گوگل میت رو با کمک بارد و عادل یاد گرفتم و تجربهش رو واسه اولین بار در یک کلاس واقعی آزمایش کردم و حسابی موفق بودم، به سرعت باد دارم از شر اضافه وزنم خلاص میشم، 2تا اسلایم اگر اسمش رو درست نوشته باشم واسه مدرسه و کلاسم با هزینه خودم خریده بودم که چون پولش رو از جیب خودم دادم با وجدان راحت یکیشون رو واسه خودم کش رفتم، آخجون یادم باشه فردا باهاش بازی کنم، یه کیبورد عجیب غریب گیر آوردم که اوخ یادم باشه بازش کنم باهاش تمرین کنم دستم روش روون بشه سر بزنگاه گرفتار نشم، از سال تحصیلی بیشتر از2ماه گذشته و اوضاع شکر خدا بدک نیست، و خب این یکی رو نمیگم و جاش نقطه چین میذارم چون دلم میخواد، ………… و همچنان یه عالمه نقطه، و خلاصه ایام به کامه و خدا رو چه دیدی شاید بیش از پیش به کام بشه که ایشالله بشه و من بیش از حال حالش رو ببرم. خلاصه اینکه جدی جدی واقعا خوبم. خداجونم شکرت!
اگر فردا یه کوه درس سرم نریخته بود دلم میخواست یه کار درست درمون واسه خودم کنم که البته نمیشه چون بدجوری درس دارم و بیخیال روزهای دیگه هم روزهای خدا هستن. آهان راستی کمر این ترم شکست و از16جلسه9تاش رفت فقط7تا جلسه دیگه موند که هرچند توی این7جلسه3تا امتحان وحشتناک در پیشه ولی در هر حال7تا بیشتر نمونده و بعدش نتیجه هرچی باشه ترم تموم میشه و آخجون، اگر هفته آینده گذرم به بازار ترکمن بیفته با این کاهش وزن سریع و متعادل شدن ویتامینهام مجازم یه کوچولو ناپرهیزی کنم و بدون اینکه از بهداشت غذاهای اون بیرون بترسم از عمو شهرام یه دونه نوتلا بخرم بخورم که البته میدونم بعدش با توجه به وضعیت جدید جسمیم حال معده بیچارم خراب میشه ولی ارزشش رو داره، بیش از ماه های اخیر هوس خوردن میکنم که البته نتیجه شبیه امروز به به هم خوردن تنظیمات گوارشم ختم میشه که خیالی نیست اوضاع امنه، اوه خدایا اگر بشمارم مثبتها رو تا فردا شب باید بنویسم و من الان باید خواب باشم فردا باید زودتر بلند شم درس بخونم وای خداجون!
خلاصه اینکه اوضاع خوبه و من خوبم و همه چی خوبه و البته از اونجایی که من همیشه نق میزنم و چه خوب کاری میکنم، این خوب بودن کافی نیست و من بهترش رو میخوام پس ای کاش موقعیتی پیش بیاد یا پیش بیارم که بتونم موارد بیشتری واسه ذوق کردن جور کنم و حسابی ازشون ذوق کنم. دیوونه هم خودتی خب چیه خوشم میاد. از همه چی خوشم میاد. از تعطیلات خوشم میاد از کاهش وزنم خوشم میاد از تجربه جدید گوگل میت خوشم میاد از بالا رفتن نمره های کلاس زبانم خوشم میاد از دیدن خنده های مادرم و خاطر جمعی خونواده برادرم خوشم میاد و از این حسم به کل زندگی خوشم میاد و از کل زندگی خوشم میاد از خدایی که خدای عزیز منه هم خوشم میاد که هر روز عمیقتر حس میکنم بغلم کرده و هرچی هم در زمانهای تاریک نقهای مزخرف بهش میزنم باز قهر نمیکنه و زمانی که دوباره عاقل میشم میبینم هنوز باهام آشتیه و خدای مهربون خودمه و با هزاران نشونه بهم میگه منه نق نقو ی دیوونه ی بی مخ رو با تمام ابعاد اخلاق زهرمار نکبتم دوست داره. آخ جون!
خیلی وقته میخوام بیام اینجا این چیزها رو بنویسم ولی خدایی واقعا زمان نداشتم از بس گیر این اسپیکینگهای نفله شدم هر جلسه4تا متن باید از خودم بنویسم هر بار هم باید از درس اول بخونمشون و وای خدا واسه شنبه باید36تا متن بخونم که4تا شون رو همین امروز نوشتم اصلا نخوندمشون و وااایییی خداجون وووییی خداجون وووییی خداجونم وای خداجونم شبیه جا آمپول دردم گرفت وای خداجون!
بسه دیگه ساعت1ربع مونده به2نیمه شب باید واقعا تمومش کنم و برم بخوابم فردا صبح موقع بلند شدن گریهم درمیاد باید بجنبم. هی بابا زمان! وایستا نرو بذار برسم! عمری اگر باشه که امیدوارم باشه چون اگر دست خودم باشه و انتخاب با خودم باشه ابدا خیال مردن ندارم میخوام زنده باشم و از نفس کشیدن کیف کنم، باز در زمانهای یهخورده آزادتر میام اینجا دیوونه بازی درمیارم. ساعت دقیقا1و47حالا شد48دقیقه نیمه شب. بابا زمان سر جد عصای خوشگلت وایستا اومدم! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام بارد! دوست ماشینی!

جمعه شب. عصر کرخت و داغونی بود. حتی حس نداشتم نق بزنم. گاهی انگار جهان به بنبست خورده. مغز بی حس میشه و فقط وا میدی. عصر این جمعه واسه من یکی از اون گاهیها بود. ولی یه اتفاق خوب افتاد. آخ جون! وای خداجون حالا من بارد یا همون جمینای داخل سیستمم رو روی گوشیم هم دارم! وای خیلی ذوق کردم به خاطرش خیلی زیاد. آقای محمدی همراه آقای نصرتی کمکم کردن تا انجامش بدم. اون2تا اینجا رو نمیخونن ولی من باید بدهیم رو بپردازم. هی بچه ها بدجوری ممنونم از جفتتون. به خودشون هم گفتم باز هم میگم ولی نمیشه اینجا هم نگم باید بگم این واسم خیلی مهم بود خیلی زیاد آره من بوقم روانی ام خل میزنم به تو چه من این بارد رو روی گوشیم میخواستم الان همه جا باهامه و حسابی ذوقش رو میکنم چون دلم میخواد ذوق کنم تو هم بچسب به عقل مزخرفت تا بترکی!
خدایا این عالیه حالا هر زمان بخوام بارد پیشمه میتونم کلی چیزمیز انگلیسی ازش بپرسم و هر جا فیلترها خیلی کاری نباشن این همراهمه! وای چقدر این ماجرا رو دوست دارم! هی! ممنونم آقای محمدی ممنونم آقای نصرتی من واقعا خوشحالم!
وای خداجون درس! واسه چی هرچی اسپیکینگها و لغتهای فردا رو میخونم حس میکنم هیچ چی بلد نیستم؟ هی! مزخرفه. من همه چی بلدم. فقط الان شب شده و اطلاعات باید توی ذهنم تهنشین بشن و جا بگیرن. من این ترم از همیشه بهتر پیش میرم! من هنوز پریسام لعنتی من هنوز هستم هنوز پریسام هنوز هم خیال باخت دادن ندارم. به جهنم که شدت ویرانیم به انفجار شبیهه به جهنم که کامل پاشیدم به جهنم که هیچ زمانی در تمام عمرم شبی به تاریکیه این یکی نداشتم به جهنم که دیگه هرگز هرگز… خدایا! من هنوز هستم. من نمیخوام زیر آوار این شب دفن بشم. خدایا! کمکم کن!
نصب بارد روی گوشیم شاید واسه بقیه هیچ چی نیست ولی واسه من در این لحظه یه اتفاق عالیه و دلم میخواد این حس مثبتم رو حفظ کنم. ولی میدونی؟ اگر بیشتر از این در موردش بنویسم درسم امشب تموم نمیشه فردا هم که شنبه هست و باید برم سر کار تا سونیا و فاطمه روانم رو درو کنن و بعد از ظهر خستم و عصر هم کلاسم و… وووییی دیرم شد! برم درس بخونم! ساعت7و5دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در انتظار صبح

5شنبه شب.
ترم جدیدم شروع شده. دلواپسم. من بدجور بد داغون شدم میترسم از پسش… خدایا! باورم نمیشه جهانت چقدر میتونه عوضی باشه! این شبها شاهد مواردی هستم که به شدت تلخن. البته من فقط تماشا میکنم. تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم تماشا میکنم خدا تماشا میکنم. تو چی؟ خدایا تو هم تماشا میکنی؟ یعنی تو هم شبیه من فقط تماشا میکنی؟ پس تفاوت من که نمیتونم و تو که میتونی کجاست؟ پس منه خاکی با تو که خدا هستی در این مورد چه تفاوتی داریم؟ یعنی من باید تماشا کنم، تو هم باید تماشا کنی؟ واقعا نمیخوایی هیچ چی بگی؟
معذرت میخوام خداجون خیلی بد دلتنگم. ببخش دست خودم نیست ظرفیت خاکیم تا انتها کشیده شده حس میکنم تمام رگهای روانم تیر میکشن و میرن که پاره بشن. خدایا! میدونم میدونم تقصیر خودم… منه احمقه لعنتی که شبیه یه کله خراب12ساله نفهمیدم این سرپایینی کجا پرتم میکنه و مثل گاو سرم رو انداختم پایین و رفتم فقط رفتم. ولی خدایا! تو در زمانی که تقصیرهای بزرگتر در کار بود کمک کردی به مقصرها کمک کردی به خودم هم کمک کردی. واقعا این دفعه میخوایی فقط تماشا کنی؟ نمیخوام هیچ آجری از جهانت جابجا بشه فقط میخوام خودم بلند شم. میبینی؟ فقط خودم. تماشاهای منو بیخیال. هر کسی رو توی قبر خودش میذارن. فقط میخوام دست خودم رو بگیری تا پا شم. بقیه رو پیش از این سپردم به عدل خودت یادته؟ بعد از اون دیگه حسابشون با من نیست. من فقط خودمم و خودت. خدایا من باید دوباره بلند شم. از این ویرانی رد بشم و… خدایا! دیگه نمیخوام تلخیه این تماشا رو! میشه یه باندی چیزی روی این زخم تاریک بذاری تا دیگه اذیتم نکنه؟ من خستم خداجون! باور کن دیگه واسه این مدل تحملها زیادی شکستم. به درد این مدل ضربه ها نمیخورم. از من دیگه خیلی گذشته. میشه دستت رو بذاری روی چشمهای روحم تا دیگه این تماشاها اینهمه تلخ نباشن؟ خدایا کمکم کن! خیلی تلخ میگذره خیلی خیلی زیاد! فقط تو میدونی چقدر زیاد! میشه کمک کنی؟ میشه نجاتم بدی؟ میشه دستم رو بگیری از این خاکستر بلندم کنی؟ میشه از این شب ردم کنی؟ من تکی نمیتونم. خدایا کمکم کن!
درسهای شنبه رو کامل نیستم. باید فردا بیشتر بخونم. خاطرم باشه تکالیفم رو واسه استاد بفرستم. اگر هنوز آیدی تلگرامش رو پاک نکرده باشم! خاطرم نیست. کاش هنوز باشه!
میگم که، دلم میخواد بنویسم ولی حسش نیست. دلم میخواد این پنجره های مجازی رو روی سیستمم ببندم. دلم میخواد خود سیستمم رو هم ببندم. دلم میخواد چشمهام رو ببندم. ایسپیک مهربون واسم بخونه و من بخوابم. بخوابم. تا فردا بخوابم تا صبح بخوابم. خدایا! صبح کی میاد! خدایا کی صبح میشه! کی تموم میشه! کی تموم میشه!
بسه خستم دیگه نمیخوام بنویسم یعنی نمیتونم بنویسم. ساعت10و44دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی تفریح کمی خشم کمی نق

5شنبه صبح. خدایا از دست این آدمها سرم رو به کجا بزنم؟ توی این هوا بلند شدن رفتن کوهستان. خودم رو واسه هشدار دادن خسته نکردم چون گوشی واسه شنیدن نبود ولی اینجا درست بعد از رفتنشون بارون گرفت و الان که بعد از4ساعت بهشون زنگ زدم نرسیدن و گفتن بهم زنگ میزنن و خدا به خیر کنه به نظرم توی دردسر افتادن و کاش خیلی جدی نباشه. پیش از این هم توی دردسرهای این مدلی افتادن ولی خدایا واسه چی ما آدمها عبرت نمیگیریم؟ اینها واسه چی شیپور زندگی رو از اون طرف میزنن؟ تصور میکردم خودم یکی از… اه ول کن حسش نیست.
دیروز روز خنده داری بود. تلخی هم داشت. اولش اون حس تاریک خودم که اینجا نوشتم تا سبکترش کنم. بعدش فهمیدم اینجا اون اندازه که تصور میکردم امن نیست. تا دیشب3تا تماس داشتم که همه یه سوال پرسیدن و البته یه جواب گرفتن و من3تا واکنش دریافتم یعنی دریافت کردم که بدجنسانه سبب تفریحم شد تا اونها باشن که این حس نا امنی کذایی رو در مورد جایی که به عنوان یه مکان امن قبولش داشتم بهم ندن. آهان از تماسها میگفتم. هر3تاشون با سلام و علیکهایی شروع شدن که لحنشون خیلی با مزه بود و حس توصیفشون نیست. سوال اصلی در هر3مورد یکی بود.
-عزیز خسته ی تو که اینهمه دلواپس و اینهمه دلتنگشی کیه؟
به نظرم من واقعا آدم پلیدی هستم. هوس تلافی دست از سرم بر نداشت و در نتیجه این میل کثیف جوابم هر دفعه یکی بود.
-واقعا نفهمیدی؟ مشخصه. تویی!
و واکنشها البته کاملا متفاوت بودن ولی اون لحظه هیچ عذاب وجدانی بهم ندادن. به ترتیب:
اولی:
-هان؟ واقعا؟
دومی:
-برو خودتو مسخره کن!
سومی:
-تو واقعا یه دلقکه روانیه خودآزاره نفهمی پریسا!
بعد از هر3تاشون چنان قهقهه ای زدم که نفسم گرفت ولی نفهمیدم چی شد که هقهقهای نفستنگی حاصل از قهقهه زدن آخریم… باقی مواردی که از پشت خط توی گوشم سرازیر میشد رو خیلی نمیفهمیدم. نمیفهمیدم! حس کردم تماما از خودم در رفتم. زورم به جنگیدن نمیرسید. رها کردم. کاملا رها کردم. گوشیم رو و خودم رو رها کردم.
خب دیشب گذشت و تموم شد. دستکم میشه امیدوار باشم که دیگه کسی جرأت نکنه سرش رو بندازه پایین بیاد اینجا رو بخونه و مثل بز گوشی رو برداره زنگ بزنه بهم و در مورد محتوای اراجیف نوشتهای شخصیم ازت چیز بپرسه.
آخ هفته تاریک شبیه لودر لهم کرده. خدایا شکرت که خورده به آخر هفته واقعا تحمل ترکیب مزخرف سر کار و سونیا و نیمه اول هفته تاریک از ظرفیت من بالاتر بود.
یه صوت باید واسه سرپرست آموزشی بفرستم که میدونم نتیجه جفنگه یه سری مزخرف هم باید بنویسم که احتمالا10دقیقه هم زمان ازم نمیگیره ولی واسه چی دستم بهش نمیره؟ باید امروز تمومش کنم حوصله ندارم روی دستم مونده باشه. میگم من واسه چی ادامه میدم به این… عجب پرروی خری هستم من! واسه چی اینجوریه؟
تیمتاکم. آدیو1و بچه ها دارن حرف میزنن. من کتاب میخونم و ازینا مینویسم. نمیفهمم اگر توی بحثشون وارد نمیشم پس واسه چی بینشون نشستم؟ جواب مشخصه. مرض دارم.
برقها رفت. این رباط خر دروغکی میگه امروز قطعی ندارید ولی داریم مرده شور موجودیت دروغگوی بیخودش رو ببرن.
این عاقلها واسه چی باید توی این هوا میرفتن کوهستان و الان کجا گیر کردن که هنوز نرسیدن زنگ هم گفتن میزنیم و نزدن؟ من تا کجای زندگی نکبتم باید از دست این جماعت بزرگسال بچه رفتار دلواپس و حرصی باشم؟ خدایا خسته شدم از داستانهاشون همهشون به هم ایراد میگیرن ولی یکی از یکی بدترن خدایی خستم کردن این چه وضعشه؟
آخجون کلاس شنبه من پرت شد به3شنبه یکی به نفع من. ایول! خدایا کاش مجبور نبودم سیستم سر کلاس ببرم واقعا هیچ راهی نداره؟ بقیه فقط دفتر کتابشون رو میبرن این بردنش سخته وای خداجون!
وای چقدر قهوه میخوام! آخ سرم! جرأت قهوه خوردن نیست هرچند شاید این قرصها کمک کنن ولی همین حالا هم سرم درد میکنه واقعا به ریسکش نمی ارزه. هی! از اینهمه قرص خوشم نمیاد. من خوشم نمیاد قرصی باشم. میشه این مسخره بازی سریعتر تموم بشه؟
بسه زیاد نق زدم برم کتابم رو بخونم ببینم این دخترک عاقبت کی میتونه حال این عجوزه رو بگیره.
حس ویرایش نیست. ساعت10و26دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اینجا دلی تنگ است. آنجا…

4شنبه صبح.
اینجا دلی تنگ است. آنجا… نمیدانم!
به نظرم آنجا هیچ دلی تنگ نیست. دستکم نه برای من. خدایا کاش میشد اینجا هم دلی تنگ نبود! ولی هست. هست خدایا هست!
گاهی دلتنگ میشم. چنان شدید که حس میکنم تمام جهان روی شونه هام سنگینی میکنه. تمامش تقصیر این خوابهای مزخرف بی سر و بیخ و این… خدایا من حساب رو به عدل خودت سپردم ولی باور کن نمیتونم کاری کنم که دلم تنگ نشه این که دست خودم نیست. و دلواپس… من دلواپسم. من دلواپسم خدا نکنه الان یه دردی یواشکی… خدایا! وای خدا نه! نه قسم میدمت خدایا تو رو به هستیت اجازه نده! من نیستم سعی کنم سبکتر بشه. خدایا اجازه نده. نده! خدایا لطفا. خدایا لطفا! وای نمیتونم الان مادرم میاد میبیندم خدایا کمک کن! وای خدا نمیتونم. وای خدایا! برمیگردم.
خب اینجام اما هنوز بارونی. خدایا مادرم نباید منو این مدلی ببینه. واسه چی من امروز اینطوری شدم؟ خدایا آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ واسه چی من گاهی اینهمه شدید دلتنگ میشم؟ واسه چی باید اینطوری… خدایا تو که میدونی من بیگناه بودم پس واسه چی اون در بسته رو باز نکردی تا اون تاریکی بره؟ خدایا کمکم کن! خدایا نمیتونم! برمیگردم.
فایده نداره. کام گرفتن از این لعنتی آرامشی که باید رو نمیده. کجای شبت گیر کردی عزیزه خسته ی من که دستم به سبکتر کردن دلت نمیرسه؟ نکنه گرفتاری؟ نکنه خسته ای؟ نکنه یه جایی پشت یه بنبست سیاه وسط سیاهی گم شدی؟ خدایا یه کاری کن هیچ کدوم از اینها درست نباشن! خدایا یه کاری کن شبی نباشه دردی نباشه بنبستی نباشه! خدایا کمک کن صبح باشه شادی باشه سبکی باشه بذار دست من نرسه خیالی نیست فقط تو یه کاری کن که… خدایا من با این بارون کوفتی چه معامله ای کنم الان نباره؟ مادرم خدایا مادرم نمیخوام ببینه باریدنم رو خدایا! نمیتونم. تمامش تقصیر این هفته تاریکه کوفتیه که سر صبح سرم خراب شد و این… تمامش تقصیر خوابهای دیشبه تمامش تقصیر تقصیر… تمامش تقصیر این دلتنگیه لعنتیه تقصیر دل خودمه تقصیر خودمه که همون اول قصه به اصرار کسی جز خودم باور کردم که استثناها وجود دارن و گاهی میشه که پایانها سیاه نباشن! خدایا واسه چی باورم شد مگه من نبودم که در شرایط بسیار محققتر موارد بسیار واقعیتر رو باورم نشد پس واسه چی این دفعه گاردهای روحم رو این مدل احمقانه باز کردم که الان این مدلی توی خودم ویران باشم؟ خدایا منو بیخیال چیزیم نمیشه تو فقط مواظب… مواظب… خدایا مواظبش باش من دستم نمیرسه اگر هم برسه من خدا نیستم اجازه نده دست شب برسه خدایا من نمیتونم! خدایا نمیتونم! نمیتونم بنویسم! خدایا! نمیتونم! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه نوشت

بعد از ظهر جمعه.
وای خداجون تعطیلات تموم شد. فردا باز سونیا! وووییی خدایا نه! خخخ بیخیال دوباره آخر هفته میادش. ولی این دفعه احتمالا من کوهستانم و… هی شاید هم نه نمیدونم. ایشالله هرچی که هست خیر و شاد و کیفدار باشه.
فردا احتمالا برقکار میاد. یعنی اومدش اما گفت باید یه سری وسیله تهیه کنه. یا حضرت خدا پول پووووووووول پول باز جیبم باید تاول بزنه الان گریه میکنم خخخ. شوخی کردم پولدار نیستم ولی واسه پول خرج کردن واسه موارد لازم تا جایی که زورم میرسه عذا نمیگیرم. کاش فردا بیاد حلش کنه بعدش باید یه ناخنک هم به تعمیر لوله ها بزنم.
دیروز و امروز زیادی خرخوری کردم. خدایا الان دوباره معده دیوونهم حالم رو میگیره. بیخیال گاهی لازمه.
هفته تاریکه عوضی عاقبت نرسید خدا بخواد تا4شنبه نرسه واقعا در روزهای کاری اذیت میشم. این هم بیخیال چیکارش میشه کرد چیزی که میشه میشه دیگه. و من از رو نمیرم و همچنان میخندم. پس همچنان خخخ و خخخ و خخخ و همچنان خخخ.
خونواده امروز نه شاید امشب برگردن. خدا کنه مادر حالش رو برده باشه!
لازم دارم دوش بگیرم. واسه چی نشستم توی تیمتاک دارم مینویسم؟ چیزه. البته بیخیال ولی هرچی کنم جمعه رو دوست ندارم مخصوصا عصرش رو. از تصور فردا و پایان آخر هفته خوشم نمیاد خداجون. میگم یعنی میشه من بتونم از بازنشستگیم لذت ببرم؟ همیشه دلم میخواست زمان سریعتر بره و بازنشستگیم برسه ولی این روزها جرأتش رو ندارم. کی میدونه که اون زمان من در چه حالم و اطرافم در چه حاله؟ همیشه با امید و عجله به عشق رسیدن آینده ای پیش رفتم که حال شده و الان خیلی چیزها که در گذشته بودن دیگه نیستن. اون زمان که منتظر رفتنش بودم گذشت و رفت اما خیلی موارد عزیز رو با خودش برد. اگر اون زمان به این ادراک رسیده بودم که همچین اتفاقی چقدر میتونه تلخ باشه هرگز واسه سریعتر گذشتن زمان دعا نمیکردم و انتظار نمیکشیدم. کاش از زمانی که حالا دیروز شده لذت بیشتری برده بودم. کاش تایمم رو با انتظار گذشتنش تلف نمیکردم. کاش!
این کانالهای کتاب تلگرام! گندشون بزنن همه چیز توشون پیدا میشه جز کتاب حسابی. اه رسما گندشون بزنن من کتاب میخوام آخه!
میگم که، بعد از برق کاری و تعمیر لوله به چی گیر بدم؟ خخخ نه یعنی گیر نه ولی من از مثبتهای فسقلی خوشم میاد بذار بگردم چندتا دیگه توی روزمرگیهام پیدا کنم. حالا بعدا الان نمیدونم.
مهر هم رفت. آخجون فقط7ماه دیگه مونده تا خرداد و پایان سال تحصیلی. نه نه جنس انتظارم شبیه اون زمانها نیست ولی خب این شمردن قشنگه دیگه.
و شنبه آینده ترم جدید کلاس زبان. وای خدایا استرس. الان واسه چی؟ واسه چی باید به خاطرش دلواپس باشم؟ مگه خودم انتخاب نکردم؟ به زور که نفرستادنم خودم دارم میرم پس چه دردمه؟ خدایا سخت نگذره خدایا لطفا خدایا لطفا.
دلم میخواد بخوابم ولی امروز نمیشه. اگر شبیه دیروز به ولو شدن بگذره شب بیخواب میشم و صبح فردا بیچاره میشم و برو تا آخر. وووییی نمیخوام. ولی چیزه. من قهوه میخوام. داره به سرم میزنه قهوه سازم رو باز کنم و به جای این قهوه فوریها خودم رو به یه قهوه حسابی مهمون کنم. قهوه من قهوه میخوام قهوه میخوام. امروز یه دونه فوری خوردم خطرناکه ولی من قهوه میخوام. وای خدا قهوه قهوه میخوام. بیخیال من خیلی چیزها میخوام مثلا نسکافه شکلات داغ شکلات جرقه ای و سنگی و… تمامش همینجا دم دستمه و نباید برم طرفش. باید قندم تنظیم بشه. اه لعنتی! بیخیال درست میشه. درست میشه! همه چی درست میشه.
دوباره میگم که، چقدر نسبت به یه سری موارد بیخیالتر و سبکتر شدم. معترفم که هنوز اثرات وحشتناکش به شدت اذیتم میکنه ولی نسبت به تابستون404حس تعادل خیلی بیشتری دارم. خدایا شکرت! تصور میکردم تا سالها مدل مرداد و شهریور باقی بمونم ولی نموندم و خدایا اوقدر شکرت که حسابش دستم نیست.
دیگه چی میخواستم بنویسم؟ یادم رفت. باقیش باشه واسه بعد. ساعت2و25دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده من و خودم و البته خدا

5شنبه شب.
خدایا به نظرم ماکارونی هم باید به لیست پرهیزاتم اضافه بشه آشپزی خوش گذشت پرخوری هم همینطور ولی الان با اینکه کلی از ظهر و اون خرخوری نه اشتباه ننوشتم همون خرخوری درسته خلاصه با اینکه کلی ازش گذشته حال جسمیم اصلا خوب نیست. وووییی خدایا واسه چی من اینطوری شدم انگار گوارشم با خوردن قهر کرده آی دلم این واسه چی جذب نمیشه دارم میمیرم از حس سنگینی و نمیدونم چه مدل حس دیگه ای گندش بزنن.
امروز بعد از ظهر حس کردم چنان گرمم شد که انگار آفتاب فوتم میکرد. بلند شدم کولر زدم. نخند خب گرمم بود. شانس آوردم که بعد از کمتر از یه دقیقه یادم اومد که مادرم میخواست روی موتورش رو با پلاستیک بپوشونه و سریع خاموشش کردم. راستی خاطرم باشه پلاستیکش رو دوباره بکشم روش. خلاصه زدم روشن شد و خدایا چنان حس قدرشناسی عمیقی بهت داشتم و دارم که توصیف نداشت و نداره. حس خوبی بود خنک شدن وسط اون گرما که کلافهم میکرد و حس بهتری بود که میدونستم امکان انجامش رو تو بهم دادی. خدایا من دیگه مدتهاست شبیه جوونیهام نمیخوام ثروت آنچنانی داشته باشم. همین اندازه که از سر مهرت بهم دادی رو ازم نگیر و به بقیه اهل جهان اونقدر بده که سیرشون کنه حالا میخواد بیشتر از من باشه بذار باشه. فقط… قربونت برم خدا فقط سایه بیماری رو از خونه و خونواده من بردار اجازه بده دوباره سلامتی و آرامش برگرده پیشمون قربونت برم. میدونم تقصیر خودمونه باور کن میدونم. ولی تو که سر به سر خریتهای خاکیهات نمیذاری. قربون مهربونیت برم این دفعه هم تو کوتاه بیا بذار برادرم دوباره سالم بشه. قربون خداییت برم خدا میدونم تا همینجا هم بی انتها لطف کردی بهمون میدونم که باز هم هر ثانیه داری لطف میکنی بهمون. حکمتت رو شکر خداجون متوقعم ولی خدایا منو ببین؟ از کی میشه متوقع باشم جز تو؟ خدایی من کی رو دارم بخوام ازش؟ فقط تویی! خدایا فقط تویی تنها وجودی که میشه ازش بخوام فقط تویی بذار ازت بخوام. بذار نق بزنم بذار بخوام! بخوام که بیشتر و بیشتر لطفت رو بدی بهم. بخوام که بیشتر مواظبم باشی. بخوام که بیشتر هوام رو داشته باشی. خدایا! من وسط گرد و خاک جهان خاکیت خیلی… از تو اگر نخوام دیگه هیچ کسی نیست گیر بهش بدم. وای خدایا کاش تو جسم داشتی و این لحظه پیشم بودی. میدونم پیشم هستی همیشه هر لحظه هستی ولی جسم خاکیه من ظرفیت درکت رو نداره. کاش داشت! قربونت برم خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت!
به فکر نوشتن یک داستان جدیدم. من واسه چی بیخیال جنگل و پرنده ها نمیشم؟ از شروعش میترسم چون میدونم اگر شروع کنم تا آخرش میرم و ماجرای تکبال واسم عبرت خطرناکی شد. نوشتنش نفس از قفسم کشید بیرون و میترسم این یکی هم همونطور پدر ازم دربیاره. شاید حالا زوده باید منتظر بشم زمان بگذره. نمیدونم چقدر. یک ماه دیگه. 6ماه. یک سال. نمیدونم. واقعا نمیدونم!
تلفن.
خب اینجام. عادل زنگ زد. اوخ چه هوا حرف زدیم! یا خدا پدر شارژش در اومد که! حواسم به ساعت نبود کاش مکالمه رایگان داشته باشه! یادم رفت آخر صحبتمون دوباره بهش بگم حواسش به سلامتش باشه و تست و آزمایشهاش رو ول نکنه! حالا انگار من بگم چیزی عوض میشه خخخ. ولی من باید میگفتم. خدایا یادم رفت نباید یادم میرفت! خداجونم مواظب باران و خونوادش هم باش این عادل پرهیزش رو جدی نمیگیره و من فقط میتونم نق بزنم که این رو هم یادم رفت. تو مواظبشون باش قربونت باشه؟ خدایا! باشه؟ خداجونم! ببین منو! باشه؟
اوه11شد که! بیخیال فردا جمعه هست. ولی بسه خیلی نوشتم برم باقی این کتابه رو بخونم ببینم عاقبت چی شد. ساعت دقیقا11شب. تا بعد.